|
در کوچه پس کوچه های شهرمان باز هم عطر پائیز را استشمام می کنیم وبه خودمان می گوئیم چه زود گذشت ، چه زود پائیز با زیبائی هایش دوباره به کوچه مان سرک کشید. می نشینیم و دفتر خاطراتمان را از ذهنمان بیرون می ریزیم. چه قدر خاطره ، چه قدر اتفاق. یک یک خاطراتمان را مرور می کنیم ودوباره دفتر خاطراتمان را می بندیم و ارام ان را در گوشه ای از ذهنمان جای می دهیم. هنوز هم جای خالی وجود دارد تا تمام خاطرات شیرین و تلخمان را در ان جای دهیم پس بیاییم به هم قول دهیم که وقتی پائیز دوباره به خانه هایمان سر زد بنشینیم و دفتر خاطراتمان را به او هم نشان دهیم.قول می دهید.
هنگامی که در کوچه پس کوچه های شهرمان قدم می زدم ، پیر مردی را دیدم که برگ زردی به من هدیه داد. برگ را بوئیدم و فهمیدم که چه قدر پائیز به من نزدیک است.
![]()
|