تبليغاتX
خاطرات دخترانه
خاطرات دخترانه

 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

آخرين نوشته ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



پس از روزها
سلام بهتون گفته بودم كه با باز شدن مدرسه ها نمي تونم زيادبه وبم سر بزنم. به خوبي خودتون ببخشيد. فردا 13/آبان/ 1388كه قراره بريم راهپيمايي كه اميدوارم هم به من خوش بگذره هم به شما. دوستون دارم

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط عســــــــــــــــــــــــل



اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم...اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو .... قول می دم که خيلی ساکت باشم ...اگه يه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم...اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم...اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی اومدی يه شاخه گل رو قبرم بذاری...

 


جمعه هفدهم مهر 1388 توسط عســــــــــــــــــــــــل



عیدتون مبارک
عید همه ی شما مبارک .

دوستتون دارم


دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط عســــــــــــــــــــــــل



باز هم کتاب باز هم دفتر

در کوچه پس کوچه های شهرمان باز هم عطر پائیز را استشمام می کنیم وبه خودمان می گوئیم چه زود گذشت ، چه زود پائیز با زیبائی هایش دوباره به  کوچه مان سرک کشید. می نشینیم و دفتر خاطراتمان را از ذهنمان بیرون می ریزیم. چه قدر خاطره ، چه قدر اتفاق. یک یک خاطراتمان را مرور می کنیم ودوباره دفتر خاطراتمان را می بندیم و ارام ان را در گوشه ای از ذهنمان جای می دهیم. هنوز هم جای خالی وجود دارد تا تمام خاطرات شیرین و تلخمان را در ان جای دهیم پس بیاییم به هم قول دهیم که وقتی پائیز دوباره به خانه هایمان سر زد بنشینیم و دفتر خاطراتمان را به او هم نشان دهیم.قول می دهید.

هنگامی که در کوچه پس کوچه های شهرمان قدم می زدم ، پیر مردی را دیدم که برگ زردی به من هدیه داد. برگ را بوئیدم و فهمیدم که چه قدر پائیز به من نزدیک است.

   

 

 


چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط عســــــــــــــــــــــــل



ماه رمضان بر تمام  شما مبارک.

                                   ما رو هم دعا کنید.


یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط عســــــــــــــــــــــــل



خدا نذار بزرگ بشم

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور
اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید
و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر
بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...
چرا ؟
ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من
خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل
بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره
هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل
بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست
نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های
کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن
فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب
میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم
و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا
برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود...


پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط عســــــــــــــــــــــــل



مبعث
  توکه خواندی هرم صدای تو قندیل های سکوت را ذوب کرد. اوای مهربان تو فضای بین اسمان و زمین را عطر اگین نمودو بوی خوش عشق، ملائک بی تاب را به طواف حراکشاند. جبرئیل چه ذوقی داشت که پیام عاشق و معشوق را بر بال امانت خویش دارد.اری تو که خواندی اسمانیان و زمینیان اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادندو عرشیان که هلهله می کردند، فرشیان را مژده اوردند که خداوند زمین را نور باران کرده است.

 مبعث پیامبر عشق و مهربانی، حضرت محمد را به همه ی دوستان تبریک می گویم.


 


شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط عســــــــــــــــــــــــل



Blog Skin